خرید بک لینک

می خواستم بمانم

رفتم

می خواستم بروم

ماندم

نه رفتن مهم بود و نه ماندن

مهم

من بودم

که نبودم...

 

از : گروس عبدالملکیان

 

آموزش مراحل فعالسازی mmsایرانسل

برچسب: نویسنده: سمیرا تاريخ: چهارشنبه 9 بهمن 1392 ساعت: 23:07

دوست من دیدنش آسان نبود
پنجره اش رو به خیابان نبود

دوست من منظره بسته اش
طارمی پر گل ایوان نبود

طرح زمینی بزنم دوست را
دوست من هیچ جز انسان نبود

با من و تو فرق زیادی نداشت
او فقط این گونه هراسان نبود

من پی دریوزه جسمم اگر
او پی دریوزگی جان نبود

دامنه ای داشت پر از آبشار
منتظر رحمت باران نبود

بد خبران آنچه از او گفته اند
با دل خوش باورمان آن نبود

دوست من با دل طوفانی اش
جز پی آرامش طوفان نبود

دوست من نقطه آغازهاست
دوست من نقطه پایان نبود

با چه دریغی بسرایم از او
او که خود از خویش پشیمان نبود

شاعر : محمود اکرامی فر

خدا  بزرگ، خدا  مهربان، خدا خوب  است
تو خوب هستی و من خوبم و هوا خوب است

دلم اگر چه شکسته، اگر چه بیمار است
ولی به عشق تو چون هست مبتلا، خوب است

مریض عشق تو هرگز شفا نمی خواهد
چرا که درد از این دست بی دوا ،خوب است

مگو که درد و بلایت به جان من بخورد
به راه عشق، اگر درد، اگر بلا خوب است

خوشم به خنده، اخم و گلایه ات، زیرا
هر آنچه می رسد از جانب شما خوب است

مرا ببخش که مثل تو مهربان نشدم
مرا ببخش که پیر آمده ام، جوان نشده ام

مرا ببخش که از خاک بودم و هرگز
برای دست دعای تو آسمان نشدم

«هزار جهد بکردم و که سر عشق..» ولی، نه
حریف حرف حساب دل و زبان نشده ام

همیشه نیت گرگ و شبان، یکی بوده است
هزار شکر که من این نبودم، آن نشدم

چه فرق مثل چه کس بوده ام، مهم این است
که با وجود تو محتاج دیگران نشده ام

 

محمد علی بهمنی

 

آموزش فعالسازی mmsایرانسل روی ویندوز

برچسب: نویسنده: سمیرا تاريخ: چهارشنبه 9 بهمن 1392 ساعت: 2:43

ز روز گذر کردن اندیشه کن

پرستیدن دادگر پیشه کن

به نیکی گرای و میازار کس

ره رستگاری همین است و بس ...

حکیم فردوسی

 

آموزش فعالسازی mmsایرانسل

برچسب: نویسنده: سمیرا تاريخ: چهارشنبه 9 بهمن 1392 ساعت: 2:39

شیطان که می خواست خود را با عصر جدید تطبیق دهد،تصمیم گرفت وسوسه های قدیمی و در انبار مانده اش را به حراج بگذارد.در روزنامه آگهی داد و تمام روز مشتری ها را در دفتر کارش پذیرا شد.حراج جالبی بود. سنگ هایی برای لغزش در تغوا،آینه های که آدم را مهم جلوه می داد،عینک هایی که دیگران را بی اهمیت نشان می داد،خنجر هایی که با تیغه های خمیده که آدم می توانست آن ها را در پشت دیگری فرو کند،ضبط صوت هایی که فقط غیبت و دروغ را ظبط می کرد.
شیطان روبه خریداران فریاد زد:
((نگران قیمت نباشید!الان بردارید و هر وقت داشتید،پولش را بدهید.))
یکی از مشتریان در گوشه ای دو شیء بسیار فرسوده دید که هیچ کس به آنها توجه نمی کرد اما خیلی گران بودند.تعجب کرد و خواست دلیل این اختلاف فاحش را بفهمد.
شیطان خندید و پاسخ داد:
((فرسودگی شان به خاطر این است که خیلی از آنها استفاده کرده ام.اگر زیاد جلب توجه میکردند،مردم می فهمیدند که چطور در مقابل آن ها مراقب باشند.
یکی شان"شک"است و دیگری"عقده حقارت".
تمام وسوسه های دیگر حرف می زنند ولی این دو وسوسه عمل می کنند.
نتیجه:شک و عقده حقارت قدیمی ترین و یکی از کار سازترین وسیله های شیطان برای فریب دادن انسان ها است.


آموزش اینترنت ایرانسل

برچسب: نویسنده: سمیرا تاريخ: دوشنبه 7 بهمن 1392 ساعت: 1:58

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.


خرید شارژ ایرانسل

برچسب: نویسنده: سمیرا تاريخ: يکشنبه 6 بهمن 1392 ساعت: 0:37

در من هزار حرف نگفته 
 هزار درد نهفته 
 هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند 
 در من هزار آهوی تشنه 
 در خشکسال دشت پریشانند 
 در من پرندگان مهاجر 
 ترانه های سفر را 
 در باغ های سوخته می خوانند 
 با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست 
 با من که زخم های فراوانی
 بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند 
 هر قصه یک ترانه 
 هر ترانه خاطره ای دیگر 
 هر عشق یک ترانه ی بیدار است 
 در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم 
 یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن
 تا درد مشترک 
 زبان مشترکمان باشد 
 حرف مرا بفهم و مرابشنو 
 این من نه ، آن من دیگر 
 آنکس که پنجره ی چشم های من او را 
 کهنه ترین قاب است 
 از پشت پنجره ی زندان 
 حرف مرا بفهم 
 که فریاد تمامی زندانیان 
 در تمامی اعصار است 
 در گیر و دار قتل عام کبوترها 
 در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون 
 وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه 
 بر مسلخ همیشگی انسان 
 در لحظه ی شکفتن فریاد 
 باران سرخی از ستاره سرازیر است 
 آن سان که هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری 
 از برآمدنشان است 
 تو گریه می کنی 
 از عمق آشنای جنگل چشمانت 
 از عمق جنگلی که در آن پاییز ، در غروب به بغض نشسته 
 باران بی دریغ اشک تو می بارد 
 تا عطر خیس جنگل پاییز 
 در من هوای گریه برانگیزد 
 آنگاه از چشم ذهن من 
 شعری بسان گریه فرو ریزد 
 من شعر می نویسم 
 تو با ترانه های عاشق من ، عاشق 
 تو با ترانه های تشنه ی من دریا 
 بر پنج خط ساز سفر ، زخمه می شوی
 تو گریه می کنی 
 تو لحظه های شعر مرا ، در خویش تجربه کرده 
 یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی 
 یا با ترانه های من بر لب 
 به رویا رویی جلادان به مسلخ خویش می شتابی 
 یعنی که با منی
 دیروز 
 امروز 
 تا هنوز و همیشه 
 ایا زبان مشترک این نیست ؟
 آن زبان تازه که می گفتم ؟ 
 ایا زبان مشترک این نیست ؟

 

آموزش مراحل فعالسازی mmsایرانسل

برچسب: نویسنده: سمیرا تاريخ: چهارشنبه 2 بهمن 1392 ساعت: 23:52

بر بالای تپه ای در شهر«وینسبرگ»آلمان،قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است.اهالی وینسبرگ،افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن،مایه مباهات و افتخارشان است:
در قرن پانزدهم،لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان،برای رهایی از چنگال مرگ به داخل پناه می برند.
فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود،حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
پس از کمی مذاکره فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و برا اساس قول شرف،موافقت می کند که هر یک از زنان داخل قلعه می توانند گرانبهاترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کنند به شرط آنکه به تنهایی قادر به حمل آن باشند.
ناگفته پیداست که قیافه حیرت زده سر شار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان،شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند،بسیار تماشایی بود.


آموزش فعالسازی mmsایرانسل

برچسب: نویسنده: سمیرا تاريخ: سه شنبه 1 بهمن 1392 ساعت: 2:45

هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد با مشكل كوچكي روبه رو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نمي كنند چرا كه جوهر خودكار به سمت پايين جريان نيافته و روي سطح كاغذ نمي ريزد....
براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب كردند. تحقيقات بيش از يك دهه طول كشيد, 12 ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاي طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي نوشت, زير آب كار مي كرد, روي هر سطحي حتي كريستال مي نوشت و از دماي زير صفر تا300 درجه سانتي گراد كار مي كرد!....
اما روس ها راه حل ساده تري داشتند آنها از مداد استفاده كردند!
افلاطون:
ذهن , خالق واقعيت است و براي تغيير واقعيت بايد ذهن را تغيير داد.

 

آموزش اینترنت ایرانسل

برچسب: نویسنده: سمیرا تاريخ: يکشنبه 29 دی 1392 ساعت: 17:41

در خاک حاصلخیز بهاری دو دانه کنار هم نشسته بودند.
دانه اولی گفت:من می خواهم رشد کنم!من می خواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هایم را از میان پوسته ی زمین بالای سرم پخش کنم،من می خواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین بر افشانم و رسیدن بهار را نوید دهم.من می خواهم گرمای آفتاب را در چهره و لطافت شبنم صبحگاهی را در گلبرگ هایم احساس کنم!
و بدین ترتیب دانه رویید.
دانه دومی گفت:من می ترسم.اگر من ریشه هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم،نمی دانم که که در آن تاریکی با چه چیز هایی روبرو خواهم شد.اگر از میان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم،امکان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببیند...چه خواهم کرد اگر شکوفه هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند؟تازه،اگر قرار باشد شکوفه هایم به گل ننشینند،احتمال دارد کودکی مرا از ریشه بیرون بکشد.نه،همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود.
و بدین ترتیب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کند و کاو زمین بود،دانه را دید و در یک چشم بر هم زدن آن را بلعید.
نتیجه:آن عده از انسان ها که از حرکت و رشد می ترسند،به وسیله زندگی بلعیده می شوند.
پس خطر را با عقل و اندیشه خود به جان بخر و حرکت کن تا به قله موفقیت برسی.

 

خرید شارژ ایرانسل

برچسب: نویسنده: سمیرا تاريخ: يکشنبه 29 دی 1392 ساعت: 1:46

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.

گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .

جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

 

آموزش مراحل فعالسازی mmsایرانسل

برچسب: نویسنده: سمیرا تاريخ: پنجشنبه 26 دی 1392 ساعت: 3:29

جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد...
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالد بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند...
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم مینالید.موعد عروسی فرا رسید زن نگران صورت خود ....
که آبله آنرا از شکل انداخته بود وشوهراو هم کور شده بود مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد...
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود... همه تعجب کردند...
مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم...

 

آموزش فعالسازی mmsایرانسل روی ویندوز

برچسب: نویسنده: سمیرا تاريخ: چهارشنبه 25 دی 1392 ساعت: 0:44

نون نوشتن- محمود دولت آبادی

ای سرزمین!
کدام فرزندها،در کدام نسل تو را آزاد آباد و سربلند،با چشمان باور خود خواهند دید؟
ای مادر ای ایران!جان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد.
ای ما نثار عافیت تو.

آموزش فعالسازی mmsایرانسل

برچسب: نویسنده: سمیرا تاريخ: سه شنبه 24 دی 1392 ساعت: 1:21

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی ها هم که دیدند اطراف شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون ها روستایی ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای شان رفتند.
این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...
در نتیجه تعداد میمون ها آن قدر کم شد که به سختی می شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون ها را بخرد.
در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید.» روستایی ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول های شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون.

 

آموزش اینترنت ایرانسل

برچسب: نویسنده: سمیرا تاريخ: دوشنبه 23 دی 1392 ساعت: 0:18

من برای درد خود نامی انتخاب کرده و آن را سگ می نامم....
درد من به اندازه ی هر سگی وفادار,مزاحم , بی شرم ,سرگرم کننده وباهوش است.
من می توانم این درد را صدا کنم و دق دلی های خود را بر سر آن خالی کنم.
آن گونه که دیگران روی سگ خود .نوکر خود و همسر خود خالی می کنند.

نیچه

 

خرید شارژ ایرانسل

برچسب: نویسنده: سمیرا تاريخ: يکشنبه 22 دی 1392 ساعت: 2:19

فکرش حسابی مشغول بود ،نمی دونست چرا اینطوری شده کجای کار اشتباه بود. برای بچه هاش هیچی کم نذاشته بود .خونه خوب، وسایل عالی، پول، معلم های خصوصی ویلا خلاصه همه چیز.از چراغ قرمز رد شد چون اصلا حواسش نبود.

 

 

به دخترش فکر کرد با اون سن و سال کمش هفت قلم آرایش میکرد و ساعتها پای تلفن نمیدونست با کی پچ پچ میکرد. دو سه دفعه هم از مدرسش زنگ زده بودند که غیبت داره،پسرش هم همینطور بوی سیگار میداد چند بار از جیبش پول برداشته بود چندبار هم تو پارتی گرفته بودنش ،کجای کار و اشتباه کرده بود نمی دونست. یکبارکی چشمش به دختر جوون و زیبایی افتاد که گوشه خیابان ایستاده بود،همه فکرا از مغزش فرار کردند ،مثل همیشه زد رو ترمز .وچند تا بوق زد، هر چند ماشینش مدل بالا بود و حسابی به سر و وضعش رسیده بود ولی دختر اصلا توجهی بهش نکرد،مرد غرولندی کرد و گفت :لیاقتش رو نداری،و ماشینش رو دوباره به راه انداخت و دوباره توی دریای فکر و خیالش فرورفت .چرا بچه هاش اینطوری شدند ،کجای کارو اشتباه کرده بود نمی دونست.

آموزش مراحل فعالسازی mmsایرانسل

برچسب: نویسنده: سمیرا تاريخ: 18 دی 1392 ساعت: 1:59

صفحه بندی