خورشید من چو آینه در پیش رو گرفت آتش به جان آینه از روی او گرفت تا دم زدم به آینه از روی ماه او شد تیره از خجالت و در خاک رو گرفت بود آرزوی آن دهنم لب ز خنده بست بر روی این شکسته در آرزو گرفت دیدم میان یار و ندیدم دهان او نتوان به هیچ دید چو در دیده مو گرفت خوشوقت آنکه همچو گل و غنچه از نشاط در دست جام باده و بر سر سبو گرفت دل را خوشست کنج غمت کی رود به باغ آواره جغد بین که به ویرانه خو گرفت در شهر ،دل مساز (بنایی) سرای عشق این شهر را چو سیل غم از چهار سو گرفت