معبد شیوا
-
تاریخ: 1392/10/10 ساعت: 21:4
راهبی در نزدیکی معبد شیوا زندگی میکرد. در خانه روبرویش یک روسپی اقامت داشت. راهب که میدید مردان زیادی به اون خونه رفت و آمد میکنند تصمیم گرفت با او صحبت کند. زن را سرزنش کرد و گفت: تو بسیار گناهکاری . روز و شب به خدا بی احترامی میکنی. چرا دست از این کار نمیکشی؟چرا کمی به زندگی پس از مرگت فکر نمیکنی؟...
دلهره امتحان
-
تاریخ: 1392/10/9 ساعت: 0:18
زنگ آخر بود . از کلاس فرار کردم، از امتحان جبر! در گوشه ای از حیاط ،خودم را گم و گور کردم. اما دلهره ی امتحان و جواب ندادن به سوالات جبر و نمره صفر .. اکنون چند سال از آن روز می گذرد اما باز هم دلهره ی امتحان جبر آن روز را با خود دارم. به پسرم گفتم: «اگه خواستی سر جلسه امتحان حاضر نشی، اگه بلد نیستی...
استان بهلول
-
تاریخ: 1392/10/9 ساعت: 0:15
روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که آن را در میان فقرا و نیازمندان تقسیم نماید بهلول وجه را گرفت و بعد از لحظه ای به خود خلیفه رد کرد. هارون از علت آن سوال نمود. بهلول جواب داد که من هر چه فکر کردم از خود خلیفه محتاج تر و فقیر تر کسی نیست. این بود که من وجه را به خود خلیفه رد کردم . چون می بینم...
خورشید من چو آینه در پیش رو گرفت
-
تاریخ: 1392/10/8 ساعت: 0:12
خورشید من چو آینه در پیش رو گرفت آتش به جان آینه از روی او گرفت تا دم زدم به آینه از روی ماه او شد تیره از خجالت و در خاک رو گرفت بود آرزوی آن دهنم لب ز خنده بست بر روی این شکسته در آرزو گرفت دیدم میان یار و ندیدم دهان او نتوان به هیچ دید چو در دیده مو گرفت خوشوقت آنکه همچو گل و غنچه از نشاط در دست ...
دزد جوانمرد
-
تاریخ: 1392/10/4 ساعت: 23:37
روزی کسی در راهی بسته ای یافت که در آن چیزهای گرانبها بود و آیةالکرسی هم پیوست آن بود . آن کس بسته را به صاحبش رد کرد . او را گفتند چرا این همه مال از دست دادی؟ گفت : صاحب مال عقیده داشته که این آیة الکرسی مال او را از دزد نگاه می دارد و من دزد مال هستم نه دین ! اگر آن را پس نمی دادم در عقیدۀ صاحبان...
تولد
-
تاریخ: 1392/10/4 ساعت: 0:54
من، من هستم . به همین سادگی .خودم + هیچکس ! اولین باری که زاده شدم ، پائیز بود . وقتی که باران میبارید …برگریزان ِ سالی که درخت ِ سیب ِ ته حیاطمان هنوز هر بهار ، مینشست به شکوفه ،منهای حالا که نمیدانم شکوفه میدهد یا نه …خدا ببخشدش به صاحبان تازه اش . هنوز خواب میبینم گاهی ، رنگی یا سیاه و سفید توفی...
یک روز دیر
-
تاریخ: 1392/10/3 ساعت: 2:54
یک روز دیر که دیگــَـر، بازگشت هیچ معنایی نخواهد داشت، باز خواهی گــَشت! روزی که در مُرداب قلبَم هیچ نیلوفَر وَحشی برای پیچیدَن به دور قامَتت نَمی روید روزی که دیگر، بهانه ای برای زیستَن وجود نخواهَد داشت... - باز خواهی گـــَشت! روزی که تما...
یک لیوان چای سرد
-
تاریخ: 1392/10/2 ساعت: 0:11
با همين قيافه جدي ، اخمهاي درهم فرو رفته و نگاهي كه هميشه به جايي خيره مانده است ... باور كن مي توانستم دلقك خوبي باشم . نشان به نشان اشتباه و باز اشتباه و باز ... كه برگه ام رابه صفر مي رسانند و معلم نمره ام را از اين همه اشتباه احمقانه " صفر + خنده " مي نويسد . مي شد برگه ام سفيد باشد با يك صفر خش...
عشق در بیمارستان
-
تاریخ: 1392/10/1 ساعت: 0:47
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره ...
لبخند بزن
-
تاریخ: 1392/9/28 ساعت: 1:13
لبخندبزن وقتی باخانواده ات دورهم جمع شده اید.. خیلی هاهستند آرزوی داشتن خانواده را دارند...! لبخندبزن: وقتی داری سرکارت میروی.. خیلی ها هستند دربدر بدنبال کار وشغل هستند لبخندبزن: چون توصحیح وسالم هستی.. خیلی ها هستنددارندبخاطربازگشت سلامتی شان میلیونهاخرج میکنند لبخندبزن: چون تو زنده ای وهنوزفرصت ب...
دست مزد
-
تاریخ: 1392/9/27 ساعت: 1:07
« يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاسها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت ...
بی شرمانه زیستن
-
تاریخ: 1392/9/25 ساعت: 1:11
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟ گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند. حرفم را نشنید، چرا که می خواس...
درخت مشکلات
-
تاریخ: 1392/9/23 ساعت: 1:1
نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد ..... عد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد ...
بر می گردیم
-
تاریخ: 1392/9/18 ساعت: 22:28
هواپیمای وِیژه رییس جمهور بر روی باند فرودگاه بین المللی ... پایتخت کشور ... نشست . یکی از دستیاران ، خود را به صندلی رییس جمهور رساند و گفت : طبق برنامه قرار بود رییس جمهور این کشور به استقبالتان بیاید اما گویا این برنامه تغییر یافته و وزیر امور خارجه شان انتظار ورودتان را می کشد . رییس جمهور گفت :...
چادر
-
تاریخ: 1392/9/17 ساعت: 2:05
شرلوك هلمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست.بعد واتسون را بيدار كرد و گفت:نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟ واتسون گفت:ميليون ها ستاره مي بينم. هلمز گفت:چه نتيجه اي مي گيري؟ واتسون گفت:از ل...
سفر پدر و پسر
-
تاریخ: 1392/9/17 ساعت: 2:02
روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند. در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟» پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر!» پدر پرسيد: ...
فایده این عکس ها چیست
-
تاریخ: 1392/9/14 ساعت: 2:30
فایده ی این عکس ها چیست اگر صدای در شنیده نشود اگر تو کفش هایت را درنیاوری اگر مادرم کنار سماور ننشیند و اگر من نگویم اسمش فروغ است فایده ی این عکس ها چیست اگر پنجره و پرنده همقافیه نشوند اگر سکوت، ساعت را نشکند و اگر تو نگویی دیرم شد و اگر من نگویم این بار به جای روسری برایت گوشوار...
داستان مرد بادکنک فروش
-
تاریخ: 1392/9/13 ساعت: 3:02
در يک شهربازي پسرکي سياهپوست به مرد بادکنک فروشي نگاه مي کرد ؛ بادکنک فروش براي جلب توجه يک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگيرد و بدين وسيله جمعيتي از کودکان را که براي خريد بادکنک به والدينشان اصرار مي کردند را جذب خود کرد. سپس يک بادکنک آبي و همينطور يک بادکنک زرد و بعد از آن يک بادکنک سف...
تنهایی
-
تاریخ: 1392/9/11 ساعت: 22:51
زندگی اجباریست و ما محکوم شده ایم به تنهایی و این حکم را گریزی نیست... لحظه ای بیندیش! ترس به دل راه مده و اندو ه را که زندگی کوتاه است و فرصتی برای این دو نمی ماند پس تنها میان این تن ها زندگی کن و امید داشته باش به روز رهایی روز رستن از این تنهایی... #فرناز (زمستان 88) آموزش فعالسازی mms ایرانسل
داستان کوتاه منطق از نگاه استاد
-
تاریخ: 1392/9/10 ساعت: 21:51
دو شاگرد در کلاس سر موضوعی بحث می کردند و با اینکه نظریه ها یکی نبود هر کدام بر این باور بودند که حرف شان منطقی است معلم کمی فکر کرد و وارد بحث شد : گوش کنید مثالی می زنم : دو مرد پیش من می آیند یکی تمیز ودیگری کثیف من به آنها پیشنهاد می کنم حمام کنند شما فکر می کنید کدام یک این کار را انجام دهند ؟ ...